اگر امروز که بيدار شدي بيشتر احساس سلامت کردي تا مريضي ، تو خوشبخت تر از يک ميليون نفري هستي که تا آخر اين هفته بيشتر زنده نيستند.
اگر هيچ وقت خطر جنگ را تجرب نکرده اي و تنهايي زندان را حس نکرده اي ، در شمار 500 ميليون نفر آدم خوشبخت دنيا هستي .
اگر مي تواني در يک جلسه مذهبي شرکت کني بدون اينکه اذيت و آزار، دستگيري ، شکنجه و وحشت از مرگ داشته باشي خوشبخت تر از سه ميليون نفر در جهان هستي.
اگر در جيب يا کيف خود پول داري و مي تواني گاهي کمي پول خرج کني ، جزو 8 درصد آدمهاي پولدار دنيايي.
اگر پدر و مادرت هنوز زنده اند و هنوز با هم زندگي مي کنند . تو واقعا بي نظيري!
اگر سرت را بالا مي گيري و لبخند مي زني و احساس خوبي داري ، تو خوشبختي ، چون خيلي ها مي توانند اين کار را بکنند ، ولي اکثرا نمي کنند.
اگر امروز و ديروز دعا کردي ، واقعا خوشبختي ، چون اعتقاد داري که خدا صداي ما را مي شنود و به ما جواب مي دهد.
اگر مي تواني اين مطلب را بخواني خوشبخت تر از کساني هستي که نمي توانند اين مطلب را بخوانند
+
نوشته شده در
Sun 23 Jul 2006ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط سمیرا
|
+
نوشته شده در
Sun 23 Jul 2006ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط سمیرا
|
- حاطر جواب نباشيد و براي پاسخگويي عجله نكنيد.
2- بسياري از حرفها را نشنيده بگيريد.
3- صبرتان را زياد كنيد.
4- هيچگاه عصباني نشويد.
5- اگر ديگران به شما آسيب رساندند يا اهانت كردند بجاي مقابله بمثل بنحوي طرف را شرمنده كنيد و بعد هم او را ببخشيد.
6- در اجتماع با مردم خندان باشيد.
7- در غياب هيچكس بد گويي نكنيد.
8- هميشه اميدوار باشيد و به ديگران هم اميد بدهيد.
9- در حد توان مشكلات ديگران را حل كنيد.
10- در هيچ چيز افراط و تفريط نكنيد.
11- به عقيده هم احترام بگذاريد و عقيده خود را تحميل نكنيد.
12- امين باشيد حتي دشمن شما را امين بداند.
+
نوشته شده در
Fri 21 Jul 2006ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط سمیرا
|
مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق مي افتد .
دوري ، عشق را شدت مي بخشد و نزديكي ، قوت .
پيري مانع از عشق نيست . اما عشق تا حدي مانع از پيريست .
هرگز ندانستم چگونه ستايش كنم تا آنكه آموختم چگونه دوست بدارم .
عشق ناتمام مي گويد : من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم .
عشق تمام مي گويد : من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم .
در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ .
محال است عاشق باشي و عاقل .
عشق چيزي جز يافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست .
عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري مي گريزد .
عشق چون ميوه است . ممكن است خوب به نظر آيد اما تا وقتي كه نرسيده آن را گاز نزن .
عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود .
عشق غلبه خيال بر خرد است .
مرد به كرات عشق ميورزد ، اما كم . زن به ندرت ، اما بسيار .
مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند .
تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقي است .
با عشق وشكيبائي چيزي نا ممكن نيست
+
نوشته شده در
Fri 21 Jul 2006ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط سمیرا
|
We must learn to understand are another
بايد ياد بگيريم كه يكديگر را بفهميم
اختلاف هميشه پيش مي آيد. در حل اختلاف است كه آدم ها متمايز مي شوند با صحبت و درك نيازهاي ديگري و با اشتياق نشان دادن به حل مخالفت ها هر اختلافي مي تواند و بايد آرام بگيرد مردم بايد با هم اين طور باشند ما بايد با هم اين طور باشيم
مردم وقتي كامل اند كه يك دوست واقعي داشته باشند كه آنها را بفهمد كه در رنج ها و اندوه هاي شان سهيم شود و همه عمر كنارشان بماند
دوست كسي است كه همه كارهاي تو برايش مهم باشد
دوست كسي است كه در خوشي ها و ناخوشي ها به او رو كني
دوست كسي است كه همه كرده هاي تو را بفهمد
دوست كسي است كه حقيقت را درباره خودت به تو بگويد
دوست كسي است كه بداند در هر حال چه بر سر تو مي آيد
دوست كسي است كه با تو رقابت نكند
دوست كسي است كه وقتي همه چيزبراي تو خوب است از ته دل خوشحال شود
دوست كسي است كه وقتي اوضاع خوب نيست بكوشد تو را شاد كند
دوست كسي است كه امتداد تو باشد و بدون او كامل نباشي
سوزان پوليس شوتز
+
نوشته شده در
Fri 21 Jul 2006ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط سمیرا
|
رازهاي دوستي
راز دوستي در اين است كه
هرگز دوستانت را قضاوت نكني ، بلكه همواره نكات مثبت آنها را ببيني .
دائما"ديگران را سرزنش نكني ، بلكه مزاياي مثبت كار درست را صادقانه بيان كني .
از سعادت دوستان شاد باشي و هرگز وضعيت خود را با بدبيني با وضعيت آنها مقايسه نكني .
در غم و ناراحتي دوستانت شريك باشي و به آنها دلگرمي بدهي ، نه اين كه با ابراز احساسات نادرست ، ناراحتي شان را تشديد كني .
حامي حقوق دوستت باشي ، حتي اگر ناچار شوي به اشتباه خود اعتراف كني .
معتمد بودن است . روي حرفت بايست ، به قولت عمل كن و به تعهد ت پايبند باش .
در معاشرت با جمع رشد كني و آگاهي ات را افزايش دهي .
به تنش هاي موجود در رابطه ات بها ندهي و دست به كاري بزني كه موجب تقويت دوستي شود .
براي دوستانت يك دوست واقعي باش ، حتي زماني كه با تو بد مي كنند .
به دنبال سودي باشي كه به نفع هر دوي شما باشد . هرگز از دوستانت در راه كسب منافع شخصي سوء استفاده نكن .
( جي دونالد والترز)
+
نوشته شده در
Fri 21 Jul 2006ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط سمیرا
|
بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين
گفتگوي عمرت رو داشتي.

ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نميدونيم،
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نميدونيم چيزي را از دست داديم.
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.
در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر
طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.
دنبال نگاهها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كمكم افول ميكنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.
دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ
ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني.
رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.
آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.
هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي
ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده.
شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.
شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن
زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه
امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو
تو زندگيشون ميفهمن.
عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با
يك اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته
فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و
رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.
وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي
و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي
رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
لطفاً اين متن رو به اونايي كه براتون ارزش دارن
بفرستين. براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن.
اونايي كه وقتي احتياج داشتين، باعث شدن بخندين.
اونايي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين، سمت روشن
واقعيتها رو ببينين. اونايي كه شما ميخوايد بدونن كه
شما قدر دوستي با اونا رو ميدونين. اگه اين كار را
نكنين، خوب براتون اتفاقي بدي نميافته ولي تنها شانس
روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون
گرفتين
+
نوشته شده در
Fri 21 Jul 2006ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط سمیرا
|
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي حس کني که هنوز دوستش داري.
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده.
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي.
چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري
+
نوشته شده در
Fri 21 Jul 2006ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط سمیرا
|
خود را دوست داشته باشيد تا هرگز گرفتار خشمهاي مخرب نخواهيد شد.
خود را از شر توقعاتي كه از ديگران داريد نجات دهيد.
رفتارهاي خشم برانگيز را بررسي كنيد و راهي صحيح براي ابراز احساسات خود بيابيد.
در هنگام عصبانيت سعي كنيد پيش كسي برويد كه براي او احترام خاصي قايل هستيد و او را دوست داريد.
لحظات عصبانيت خود را با قيد زمان و مكان و واقعهاي كه باعث عصبانيت شما شده يادداشت كنيد.
از شخصي كه دوستش داريد بخواهيد تا هنگام عصبانيت، به شما با گفتار يا اشارههاي توافق شده، هشدار دهد.
پس از بروز خشم اعلام كنيد كه خطا كردهايد.
ياد بگيريد كه اگر چيزي را دوست نداريد. اما از آن عصباني هم نشويد.
ياد بگيريد كه هر كس حق دارد چيزي باشد كه خودش انتخاب كرده.
اداي عصبانيت را در آوريد.
عصبانيت خود را به تعويق اندازيد.
در لحظه خشم، از افكار خود آگاهي پيدا كنيد.
شوخ طبعي را در خود پرورش دهيد.
زمان حال خود را با خشم و عصبانيت به هدر ندهيد.
زندگي را سخت نگيريد.
خود را ارزشمند بدانيد و اجازه ندهيد ديگران اختيار شما را در دست بگيرند.
ياد بگيريد تا اعمال و عقايد ديگران شما را پريشان و آشفته نسازد.
به خاطر داشته باشيد كه ديگران حق دارند با آن چه دلخواه شماست همراه نباشند.
به ياد داشته باشيد كه ديگران نميتوانند هميشه به ميل شما رفتار كنند.
اگر فكر ميكنيد كه با بلندتر كردن صدايتان طرف مقابل ساكت ميشود. بياموزيد تا احساس خود را به او نشان دهيد، اما كاري نكنيد كه عصباني شود.
ياد بگيريد كه در برابر يأس و ناكامي به شكل تازهاي از خود واكنش نشان دهيد.
خشم خود را به نحوي كه آثار مخرب نداشته باشد، ابراز كنيد.
بياموزيد كه دنيا هرگز آن طور كه شما ميخواهيد، نخواهد بود
+
نوشته شده در
Thu 20 Jul 2006ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط سمیرا
|
غروب یکی از روزهای سال 1882 بود. پل ره (Paul Ree) فیلسوف معروف پروسی که در رم اقامت داشت در منزل پیرزنی که معمولا منزلش مکانی ب
دعوت شده بود. درجمع اون شب یک دختر جوان و زیبای بیست و یک ساله به نام لو فون سالومه (Lou von Salome)که برای تعطیلات با مادرش از روسیه به رم اومده بود نظر فیلسوف رو به خودش جلب کرد. ره خودش رو معرفی که و هر رو سرگرم بحث و گفتگو در مورد خدا و اخلاقیات شدن. ایده های دختر شباهت عجیبی به ایده های ره داشت. دختر با حرارت بسیار راجه به عقایدش صحبت می کرد و در عین حال چشمانش برق خاصی از شیطنت و دلربایی داشت که ره رو دچار سردرگمی میکرد. بعد از اون شب، فیلسوف و دختر چند بار دیگه هم با هم دیدار کردن و در مورد مسایل مختلف به بحث و گفتگو پرداختن. لو می دونست که پل ره دوست صمیمیه فردریک نیچه فیلسوفه معروفه که اون هم در ایتالیا به سر می برد و به پل پیشنهاد کرد که په خوبه اگر اونها بتونن سه تایی با هم سفر یا حتی زندگی کنن و گروهی سه نفره از روشنفکران رو تشکیل بدن. ره خیلی زود با نیچه تماس گرفت و پیشنهاد دختر رو با او در میان گذاشت و با این کار هم خواست دختر رو خوشحال کنه و تحته تاثیر قرار بده و هم نظر نیچه رو در مورد عقاید دختر بدونه. نیچه با سرعت خودش رو به رم رسوند.
با ورود نیچه همه چیز عوض شد. نیچه که همه ی عمرش آدم منزوی ای بود با دیدن دختر دل به او باخت و سعی کرد دختر رو از چنگه ره در بیاره. ره وقتی که دید خبری از مباحث فلسفیه سه نفره نیست و نیچه و دختر اکثر وقتشون رو با هم و بدون حضور او می گذرونن خیلی ناراحت شد و حسادت همه ی وجودش رو گرفت. هرچی باشه این ره بود که دختر رو کشف کرده بود و دختر ماله او بود و حالا نیچه داشت سعی می کنه دختر رو از چنگه ره در بیاره. ره حاضر نبود این دختر را با کسی تقسیم کنه حتی اگر این فرد دوست خوبش نیچه باشه.
از طرفی مادر دختر آماده بود که او رو به روسیه برگردنه. ول دختر دلش می خواست هنوز در اروپا بمونه. ره پیشنهاد کرد که دختر با او به آلمان سفر کنه و با مادر ره ملاقات کنه. از این طریق مادر ره می تونه مراقبت و سرپرستیه دختر رو مادامی که در اروپاست به عهده بگیره. ره می دونست که مادرش چندان هم قیم خوبی نخواهد بود و او می تونه از این طریق دختر رو به چنگ بیاره. مادر دختر با این پیشنهاد موافقت کرد. اما نیچه به این راحتی ها هم دست بردار نبود. و او هم در سفر به پروسیا به جمع اونها پیوست.
در طول سفر یک بار لو و نیچه با هم به یک پیاده روی طولانی رفتن و هنگامی که برگشتن، ره احساس کرد که بین اونها یک اتفاقی باید افتاده باشه و با هم رابطه ای داشتن. خون ره به جوش اومد. دختر داشت از چنگ او می رفت. اما سر انجام سفر اونها به آخر رسید. مادر دختر به روسیه برگشت، نیچه به اقامتگاه تابستانیش در تاتنبرگ برگشت و ره و دختر بالاخره تنها شدن. این وضع متاسفانه چندان دوام نیاورد و نیچه دختر را به اقامتگاهش دعوت کرد و او هم پذیرفت. ره دوباره دختر از دست داد و در غیبت دختر خون خونش رو می خورد و به شدت عصبانی بود. حالا بیشتر از هر وقت دیگه ای دختر رو می خواست. نیچه به لو پیشنهاده ازدواج داد و دختر نپذیرفت و قلب نیچه رو شکتست و به برلین برگشت. (نیچه چنین گفت زرتشت رو تحت تاثیر روابط و گفتگوهاش با این دختر نوشته!) وقتی لو از سفر برگشت ره شروع به بد گویی راجع به نیچه و فلسفش کرد و او را متهم کرد که هیچ قصدی جز تصاحب دختر نداره. اما دختر طرف نیچه رو گرفت و به دفاع از نیچه پرداخت. ره از همه جا نا امید شده بود و همه چیز رو تمام شده فرض کرده بود که یک اتفاق بسیار عجیب افتاد. دختر به او گفت که تصمیم گرفته با او زندگی کنه و فقط و فقط با او.
ره بالاخره به چیزی که می خواست دست پیدا کرد، یا لااقل فکر کرد که دست پیدا کرده. اون ها با هم آپارتمانی در برلین اجاره کردند و زندگی مشترک رو آغاز کردن. مدت زمانی بیشتر نگذشته بود که ره دریافت که دور و اطراف دختر مملو از مرد های جوانیست که او رو ستایش می کنن. لو محبوبه دله همه ی روشنفکران برلین شده بود و او رو "علیاحضرت" صدا می کردن. ره باز هم باید برای مورد توجه دختر قرار گرفتن با دیگران رقابت می کرد. کار به جایی رسید که ره دیگه نتونست این وضع رو تحمل کنه و دختر رو ترک کرد. و چند سال بعد خودکشی کرد!
در سال 1991، لو با زیگموند فروید آشنا شد و از فروید خواست که او را به جمع علاقه مندان به روان پژوهی خودش راه بده. فروید با این که می دونست لو چیزی از روانشناسی نمی دونه این پیشنهاد رو پذیرفت و او رو به جمع شاگردان خاص خود راه داد. اندک زمانی نگذشته بود که یکی از بهترین شاگردانه فروید به نامه ویکتور تاوسک که 11 سال از لو جوانتر بودعاشق اون شد. در این بین فروید هم دچار یک عشقه افلاطونی به این دختر شده بود و هر وقت که لو در یکی از کلاس ها غیبت می کرد فروید به شدت افسرده می شد و برای او نامه های احوال پرسی و گل و هدیه می فرستاد. حالا یکی از بهترین شاگردهاش که برای فروید مثل پسر خودش بود عاشق این دختر شده بود و فروید به شدت احساس حسادت می کرد. فروید حاضر نبود کس دیگه ای توجه دختر رو به خودش جلب کنه. خوشبختانه دختر بعد از چندی تاوسک رو ترگ گفت و رابطه او و فروید بسیار قوی تر شد و تا هنگامه مرگش در ساله 1937 ادامه داشت.
این رو هم براتون بگم که این وسط خیلی کسای دیگه ای هم عاشق این دختر شدن و به او پیشنهاد ازدواج دادن و او دست رد به سینه ی همه ی اون ها زد. از بین اون ها به کشیش جوانی به نامه هنریک ژیلوت می شه اشاره کرد که صد ها دختر عاشق سینه چاک زیبایی و اخلاق او بودن و فقط به خاطر دیدنه او به کلیسا می رفتن. و خیلی کسای دیگه مثله ریلکه شاعر معروف.
داستان طولانی ای بود و خیلی نکته ها درش نهفتس و خیلی میشه ازش درس گرفت.
درس اول: دختر ها موجودات قدرت مندی هست. مهم نیست که شما گقدر تحصیل کرده اید یا چقدر دانش دارید، اگر ندونید چه جوری با یه دختر باید رفتار کنید، دختره می تونه یک لقمه ی خامتون کنه. ببینید چه جوری یه دختر این همه آدم هایی رو که خودشون همه رو سر کار می گذاشتن مثله نیچه و فروید رو سره کار گذاشته.
+
نوشته شده در
Thu 20 Jul 2006ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط سمیرا
|